آشنايي با طريقت نقشبنديه
دكتر خليل ابراهيم صاًري اوغلي
نقشبنديه طريقتي است منسوب به خواجه بهاءالدين محمد نقشبند بخارايي(791-718 ه'.ق). ولي بهاءالدين را بنيانگذار و مؤسس اين طريقت نميتوان شمرد. طريقه او به حقيقت دنباله طريقه خواجگان است. طريقه و سلوكي كه خواجهيوسف همداني و خواجه عبدالخالق غجدواني(متوفي 575) بنياننهاده بودند. خواجه بهاءالدين كه خود از جانشينان عبدالخالق تعليم يافته بودمحيي و مصلح طريقت خواجگان شد. و طريقت نقشبندي آميختهاي شد از تعاًليمعبدالخالق غجدواني و بهاءالدين بخارايي.
طريقه نقشبندي در اندك مدتي در ماوراءالنهر و خراسان رواج يافت. و پس ازبهاءالدين خلفاي او خواجه علاءالدين عطار(متوفي 802) و محمد پارسا(متوفي822) و يعقوب چرخي(متوفي 851) بر مسند ارشاد نشستند كه در ترويج اينطريقت سهمي داشتند. و بعد از اينان خواجه عبيدالله احرار(895-806) آمد كهمشهورترين و متنفذترين مشايخ عصر تيموري است. و در عهد او اين طريقت بهذروه نفوذ و شهرت و رواج رسيد.
تصوف نقشبندي، سنتي معتدل و ميانهروست. پيروي از سنت و حفظ آدابشريعت و دوري از بدعت اساس اين طريقت است. در آن نه خلوت است نه عزلت و نهذكر جهر و نه سماع(1). آنچه در تعاًليم نقشبندي بيش از همه تكرار شده است يكياتباع سنت است و حفظ شريعت و ديگر توجه به حق است و نفي خواطر. بنا بهنوشته نويسندگان اين طايفه طريقه نقشبنديه همان طريقه صحابه كرام- رضياعنهم- است با رعاًيت اين اصل كه نه چيزي بر آن شيوه بيفزايند و نه چيزي از آنبكاهند. از جمله جامي در نفحاتالانس مينويسد:
«طريقه ايشان اعتقاد اهل سنت و جماعت است و اطاعت احكام شريعت و اتباعسنن سيدالمرسلين و دوام عبوديت كه عبارت است از دوام آگاهي به حق سبحانهبيمزاحمت شعور به وجود غيري»(2)
مكتب نقشبندي چلهنشيني و خلوتگزيني را با اصول «خلوت در انجمن، سفردر وطن» طرد كرد. صوفي نقشبندي بايد به ظاهر با خلق باشد و به باطن با حق بامردم درآميزد و از بيكارگي و ياوگي بپرهيزد. سخن عبدالخالق غجدواني است كه «درخلوت را در بند و در خدمت را بگشاي»(3) و از بهاءالدين نقشبند پرسيدند: «درطريقه شما ذكر جهر و خلوت و سماع ميباشد؟ فرمودند كه نميباشد. پس گفتند كهبناي طريقت شما بر چيست؟ فرمودند: خلوت در انجمن به ظاهر با خلق هستند وبه باطن با حق(4) و نيز همو گفته است كه: «طريقه ما صحبت است و در خلوتشهرت آفت. خيريت در جمعيت است و جمعيت در صحبت به شرط نفي بودن دريكديگر»(5).
همين آساني و سادگي و اعتدال سلوك نقشبندي يكي از علل رواج آن شد. آنچنان كه اين طريقه از ايالت چيني هانسوتاقازان و قفقاز و قسطنطنيه و از هندوستانتا مصر و شام و از بلخ و بخارا تا بصره و بغداد و از توران تا ايران در همه بلاد اسلامي
انتشار يافت.و در طول دو قرن يكي از بزرگترين و پر نفوذترين طرايق صوفيهشد.
ميانهروي نقشبنديان و التزام آنان به شريعت سبب شد كه بسياري از عاًلماندين بدين طريقه بگرايند و به حلقه نقشبنديان در آيند. و فاصلهاي ميان طريقت وشريعت نبينند. آن چنان كه كسي چون ابن حجر هيتمي(974-909) درباره اينطريقه گفته است.
«الطريقه العليه السالمه من كدورات جهله الصوفيه هي الطريقهالنقشبنديه»(6).
با اين همه اين طريقت در تاريخ خود جرياني واحد و همسان نداشته است. وباگذشت زمان مانند اكثر مكتبها و مذهبها بساطت آن از ميان رفت و رنگهايي گوناگونيافت.
ابتدا طريقه نقشبندي در بخارا در ميان مردم متوسطالحال شهري و نيزپارهاي از روستاهاي اطراف آن راه يافت. در دورههاي بعدي طبقات ممتاز جامعه ازاميران و محتشمان و ملاكان و روحانيون مقتدر به جرگه نقشبنديان در آمدند. وگرنهدر آغاز صوفيان نقشبندي بيشتر از بازاريان و پيشهوران بودند چنانكه خود بهاءالدينپيشه نقشبندي داشته است. پدر سعدالدين كاشغري بازرگان بود و به سفرهايتجاري ميرفت(7). نياي عبيدالله احرار نيز «اكثر اوقات به زراعت و گاهي به تجارتمشغول بود»(8). در كتب مناقب و تراجم نقشبندي از جمله رشحات عينالحيات وانيسالطالبين ميبينيم كه صوفيان نقشبندي بيشتر از مردم پيشهور و بازاريبودهاند .
بهاءالدين نقشبندي و مشايخ پيش از او- مشايخ سلسله خواجگان- بهدور ازماجراهاي سياسي و اجتماعي، ساده و زاهدانه ميزيستند و براي امرار معاًش پيشهو كاري داشتند. خواجه محمود انجير فغنوي «به كسب گلكاري ميپرداخته و از آنممر وجه معاًش ميساخته»(9). و خواجه علي رامتيني به صنعت بافندگي اشتغالداشته است(10). و سيد امير كلال، كوزهگري ميكرده(11) و فرزندش امير شاه «ازصحرا نمك ميآورده و ميفروخته و از آن راه معاًش ميگذرانيده»(12).
ولي ديري نگذشت كه مشايخ نقشبندي بر خلاف پيشينيان صاًحب نقشيشدند در كارهاي جهاني. عزت و حرمت يافتند و صاًحب دستگاه شدند. مانند خواجهناصرالدين عبيدالله احرار كه متنفذترين مشايخ نقشبندي در عصر تيموري بود وبنابه نوشته جامي «كوكبه فقرش» «نوبت شاهنشهي» ميزد(13).
چنانچه قبلا نيز اشاره شد طريقه بهاءالدين نقشبند در آغاز در بخارا و اطرافشرواج يافت. و بخارا نخستين مركز نقشبنديان شد. جامي در تحفهالاحرار ضمنمنقبت خواجه بهاءالدين گويد:
«سكه كه در يثرب و بطحا زدندنوبت آخر به بخارا زدند»(14)
ولي به توسط خلفا و جانشينان بهاءالدين اين طريقه در شهرهاي ديگرخراسان و ماوراءالنهر راه يافت و پس از چندي يك دو شهر ديگر مركز نقشبنديانشد.
سعدالدين كاشغري و عبدالرحمان جامي طريقه نقشبندي را در عاًصمه هراتبيش از پيش رواج دادند و هرات يكي از مراكز تجمع نقشبنديان شد. در سمرقند اگرچه در زمان خواجه نظامالدين خاموش، نقشبنديان اندك نبودند ولي پس از مهاجرتخواجه عبيدالله احرار بدانجا نقشبنديان سمرقندي بسيار شدند و سمرقند در عهدسلطنت سلطان ابوسعيد و سلطان احمد تيموري به صورت مجمع و مركز صوفياننقشبندي در آمد.
وجه تسميه كلمه نقشبند:
كلمه نقشبند صفت مركب فاعلي است به معني نقشبندنده، كسي كه نقشميبندد، مصور، نقاش، رسام، صورتگر، نگارگر، زردوز، گلدوز و غير آن. تركيبات آن نيززياد است: نقشبند ازل، نقشبند حوادث، نقشبند وجود(15)، نظامي گويد:
«همه را در نگارخانه جودقدرت اوست نقشبند وجود»(16)
موارد استعمال اين كلمه در ابيات فارسي بسيار است.
ولي در وجه تسميه كلمه نقشبند اقوال مختلف است:
عدهاي قليل گفتهاند كه نقشبند نام دهي است در يك فرسخي بخارا و چونخواجه بهاءالدين محمد از آن قريه است لذا به نقشبندي معروف شده مانند سلسلهتصوف چشتيه كه مروج آن سلسله خواجه احمد بوده و چون از قراء چشت كه ازقراء اطراف هرات است برخاسته، از اين جهت آن طريقه به نام وي چشتيه شهرتيافته است(17). ولي اين نظر درست نيست زيرا گذشته از اينكه مولد و مدفنخواجه بهاءالدين به عقيده اجماع محققان و صاًحبان تذكرهها قريه قصر عاًرفان دريك فرسخي بخارا است، اصولا دهي بهنام نقشبند در اطراف بخارا وجود نداشتهاست.
قول ديگر آن است كه ميگويند خواجه بهاءالدين محمد از كثرت ذكر بهمرتبهاي رسيده كه ذكر تحليل در قلب وي نقش بسته بود لاجرم مشهور به نقشبندگرديد چنانكه يكي از بزرگان ايشان به اين موضوع اشاره كرده است:
«اي برادر در طريق نقشبندذكر حق را در دل خود نقش بند»(18)
و قول خواجه محمد پارسا در تأييد اين نظر است كه فرموده: مداومت بر ذكر بهجايي ميرسد كه حقيقت ذكر با جوهر دل يكي ميشود و در آن حال ذاكر به واسطهاستيلاي مذكور ميان دل و حقيقت ذكر هيچ تفرقه و تميز نتواند كرد، چه دل او را بهمذكور وجهي ارتباط شده كه غير مذكور در دل و انديشه او گنجايي ندارد.(19)
و بعضي گفتهاند كه مدار طريقت ايشان به ذكر خفي و مراقبه است. و در اين دوچيز جد و جهد تمام به ظهور رسانند و تمام عمر خود را بر اين دو چيز مصروفگردانند تا به قول خواجه اولياء كبير اشتغال و استغراق ذكر به مرتبهاي رسد كه اگربه بازار در آيد هيچ سخن و آواز نشنود به سبب استيلاي ذكر بر حقيقت ذكر، يعنيهمه آوازها و حكايات مردم ذكر نمايد و سخني كه خود گويد ذكر شود.(20)
صاًحب كتاب انوارالقدسيه نيز در توجيه كلمه نقشبند و وجه تسميه آن چنيننوشته است:
اين طايفه (نقشبنديه) كه تا زمان خواجه بهاءالدين محمد معروف و موسوم بهخواجگان يا خواجگانيه بوده است. از آن زمان تا عهد خواجه ناصرالدين عبيداللهاحرار مسمي به نقشبنديه شدهاند يعني منسوب به نقشبند كه معناي آننقشبندنده، نقشي كه بسته شود و آن صورت كمال حقيقي است به قلب مريد و بايددانست كه از ابتدا تا زمان خواجه بهاءالدين نقشبند ذكر اين سلسله در حال انفراد وتنهايي ذكر خفيه و در حال اجتماع به صورت جهر و علانيه بوده است. ولي خواجهبهاءالدين نقشبند به استناد اينكه در عاًلم سير و سلوك از روحانيت و باطن خواجهعبدالخالق غجدواني شيخالمشايخ اين سلسله مأمور به ذكر خفي شده لذا به امرباطني او كه مرشد و پيشواي روحاني اوست به پيروان و اصحاب خود دستور داد كهچه در حال انفراد و چه در حال اجتماع بايد به ذكر خفيه مشغول شوند و ذكر جهر وعلانيه را ترك كنند، زيرا ذكر به اين نحو حال مراقبه به خود ميگيرد و در قلب مريدتأثير بليغ ميكند چه ذكر خفيه چون بند است و تأثير آن در قلب سالك و مريد چوننقش كه در اثر ممارست و دوام و استغراق در ذكر كمكم در قلب مريد نقش ميبندد،همچنان مهر يا خاتمي كه بر صفحهاي از موم و مانند آن بزنند، چگونه نقشميگيرد و آن نقش بر صفحه باقي ميماند و محو نميشود، ذكر به اين صورت هممانند همان مهر يا خاتم است كه در صفحه پاك و روشن قلب مريد كه چون آيينهپاك تابناك است نقشي جاودان و محو نشدني ايجاد ميكند.(21)
ولي چنانكه قبلا نيز گفتهايم گويا بهاءالدين پيشه نقشبندي داشته و اين نام ازآن شغل وي گرفته شده است.
سلسله مشايخ:
بهاءالدين نقشبند سلسله نامه و كرسينامه را بيثمر ميشمرد و ميگفت: «ازسلسله كسي به جايي نرسد». در حقيقت بهاءالدين اويسي بود(22) و از آنصوفيان كه تن به سلسله در نداده و طريقه او طريقه جذبه است «كسي از ايشانسؤال كرد كه درويشي شما را موروث است يا مكتسب؟ ايشان فرمودند: به حكمجذبه من جذبات الحق توازي عمل الثقلين به اين سعاًدت مشرف شدم»(23). و دراين طريق جذبه بر عكس طريق سلوك كه «ارواح مقدسه واسطهاند در وصول فيضرباني» هيچ واسطه در ميان نيست(24). در ميان نقشبنديان گذشته از تربيت مريديو مرادي كه در طرايق ديگر نيز متداول است تربيتي ديگر نيز هست كه آن را «تربيتروحاني» نامند. بدين گونه كه سالك به روحانيت شيخي از مشايخ سلف توجهمينمايد و درو مستغرق ميشود و همين توجه و نسبت روحاني خود سبب پيوند وارتباطي ميشود در بين سالك با آن شيخ بي هيچ همزماني. و نقشبنديان كساني راكه از روحانيت مشايخ تربيت مييابند «اويسي» مينامند(25). و خواجه بهاءالديناگر چه تلقين ذكر از سيد امير كلال يافته بود وليكن به حقيقت اويسي بود و ازروحانيت خواجه عبدالخالق غجدواني بهرهمند بود.
ولي عليرغم اين نقشبنديان نيز مانند ديگر صوفيان براي خود سلسله نامهايدارند، و در نسبت توصيف بهاءالدين نقشبند را از طريق همان سيدامير كلال و خواجهغجدواني به ابوبكر صديق ميرسانند. بدين گونه:
بهاءالدين نقشبند نسبت طريقت از سيد امير كلال (متوفي 771) دارد او ازمحمد باباي سماسي (متوفي 755) و او از خواجه علي رامتيني معروف به حضرتعزيزان (متوفي 715) و او از محمود انجير فغنوي (متوفي 685) و او از عاًرف ريوگري (متوفي 647) و او از عبدالخالق غجدواني (متوفي 575) البته خواجهبهاءالدين به واسطه نسبت روحاني مستقيماً نيز با عبدالخالق خواجه يوسفهمداني و او از ابوعلي فارمدي (متوفي 447) و او از ابوالحسنخرقاني (متوفي 425) و او از بايزيد بسطامي و او از جعفر صاًدق(148-80) و او از قاسم بن محمدبن ابيبكر(متوفي 101) و او از سلمان فارسي(متوفي 33) و او از ابوبكر صديق (متوفي 13) و او از رسول الله(26).
در اين سلسله درميان بهاءالدين نقشبند و پيامبر 15 واسطه است. و اگروسايط بين بهاءالدين و عبدالخالق غجدواني را حذف كنيم و نسبت روحاني را بشمارآريم در ميان بهاءالدين و پيغامبر بيش از ده واسطه نيست.
در اين سلسله گذشته از بهاءالدين و عبدالخالق نسبت سه كس ديگر نيزروحاني است. يكي نسبت ابوالحسن خرقاني (متوفي 425) و بايزيد بسطامي(2611-88) است دو ديگر نسبت بايزيد بسطامي و امام صاًدق استسه ديگر نسبت قاسم بن محمد بن ابيبكر(متوفي101) و سلمان فارسي (متوفي33) است.
و اين سلسله را صديقيه يا طيفوريه مينامند.
نقشبنديان غير از اين سلسله به سلسله معروفيه نيز معترفند. سسلسلهمعروفيه سلسلهاي است كه اكثر طرايق صوفيه منتسب بدانند(27). و آن از طريقمعروف كرخي (متوفي 200) به امام علي بن ابيطالب ميرسد از دو راه: يكي ازطريق علي بن موسيالرضا و ديگر ائمه كه اين را «سلسله الذهب» مينامند و ديگر ازطريق داود طائي وحبيب عجمي و حسن بصري. و البته اين سلسله الذهب در يكياز حلقات با سلسله طيفوريه (صدقيه) پيوندي هم دارد و آن امام صاًدق است كهنسبتش هم به قاسم بن محمد بن ابي بكر (جد مادريش) ميرسد و هم به پدرشمحمد بن عليباقر. نقشبنديان با وجود اعتراف و اقرار به اين سه سلسله، نخستينآن را «سلسله صديقيه» برگزيدهاند و در اجازات و توسلات و اذكار و ختمها از آناستفاده ميكنند و بر آنند كه اين سلسله از سلسله معروفيه برتر است يكي به علتكوتاهي و قلت وسايط و ديگر به سبب شمول آن بر نسبتهاي روحاني. چه نقشبنديهنسبت روحاني را افضل و اقوي از نسبت جسماني ميشمرند.
نام اين سلسله در قرون مختلف:
صاًحب كتاب انوارالقدسيه به نقل از كتاب بهجهالسنيه مينويسد كه القاب واسامي اين سلسله به اختلاف قرون و اعصاًر تغيير ميكند و در هر دوره و زماني بهنام يكي از مشايخ بزرگ نامگذاري شده است به اين شرح:
1- از عهد ابوبكر صديق خليفه اول كه مبدأ و اساس اين سلسله شناخته شدهاست تا زمان سلطان العاًرفين طيفور بن عيسي بن آدم ابويزيد بسطامي در قرن سومهجري بهنام صديقيه است.
2- از زمان طيفور بن عيسي بن آدم بايزيد بسطامي تا زمان خواجه عبدالخالقغجدواني به اعتبار نام بايزيد بسطامي طيفوريه نام دارد.
3- از عهد شيخ المشايخ خواجه عبدالخالق غجدواني كه سر حلقه سلسلهخواجگان است تا عهد خواجه بهاءالدين محمد نقشبند بخارايي خواجگان وخواجگانيه نام دادهاند .
4- از زمان خواجه بهاءالدين محمد نقشبند تا عهد خواجه ناصرالدين عبيداللهاحرار كه نيمه دوم قرن نهم است به نام نقشبنديه معروف است.
5- از عهد ناصرالدين عبيدالله احرار تا زمان امام رباني شيخ احمدالفاروقي بهنام نقشبنديه و احراريه موسوم است.
-6 از زمان امامالرباني شيخ احمد فاروقي ملقب به مجدد الف الثاني كه مصلحاين فرقه در آغاز هزاره دوم هجري قمري است تا عهد شمسالدين حبيبالله جانجانان مظهر، موسوم به مجدديه است.
-7 از عهد شمسالدين جان جانان مظهر تا زمان مولانا ضياءالدين خالد به ناممجدديه و مظهريه است و بعد از اين عهد و زمان به نام خالديه نيز گفته ميشود.ولي در هر حال نام نقشبند و نقشبنديه بر تمام اين نامها كه در طي گذشت قرون واعصاًر انتخاب و اختيار كردهاند غلبه دارد و اين سلسله بيشتر به نام نقشبنديهشهرت و معروفيت داشته است.
بعد از مختصري كه در اينباره گفته شد اينك به ترجمه احوال خواجهبهاءالدين نقشبند ميپردازيم. و در اينجا از ذكر سرگذشت مشايخ سلف و پيشينيانوي چشم ميپوشيم، و ترجمه احوال آنان را به فرصتي ديگر ميگذاريم.
بهاءالدين نقشبند:
خواجه بهاءالدين محمد بن محمد بن محمد نقشبند بخاري در محرم 718 درقصر عاًرفان «قصر هندوان»(28) از قراء بخارا بدنيا آمد.
نام جدش را بعضي محمد و بعضي جلالالدين نوشتهاند و ممكن است كهجلالالدين لقب او باشد و محمد نامش. آن چنان كه در مقامات بهاءالدين آمده استجدش از مريدان و معتقدان خواجه محمد باباي سماسي شيخ صوفيان خواجگانيبوده است(29). ولي ظاهراً پدر بهاءالدين به اين شيخ ارادتي نداشته است(30). پدربهاءالدين به «باباصاًحب سر مست» شهرت داشته و قبرش در سمرقند بوده است.
سه روز از ولادت بهاءالدين گذشته بود كه خواجه سماسي با جمعي از مريدانبه قصر هندوان ميرسند. جد بهاءالدين فرزند زاده (بهاءالدين) را به نزد خواجهميبرد تا او را بركت دهد. و خواجه سماسي بهاءالدين رابه فرزندي ميپذيرد. وميگويد: «او فرزند ماست ما او را قبول كردهايم»(31) و ياران را بشارت ميدهد كهاين فرزند «مقتداي روزگار گردد»(32).
در هژده سالگي همسر گزيد(33). و در همين اوان درك صحبت خواجه محمدباباي سماسي را كرد(34). و پس از مرگ سماسي (سال755) جدش او را بهسمرقند برد و هر كجا درويشي و اهل دلي مييافت به خدمتش ميشتافت وبهاءالدين را به صحبتش ميبرد(35).
بهاءالدين در انجام طلب به نزد سيد امير كلال جانشين خواجه سماسي راهيافت(36) و از او تلقين ذكر يافت و خدمت و مجاهدت بسيار كرد(37). امير كلال نيزدر تربيت و ارشاد كوتاهي نكرد از آنكه خواجه سماسي سفارش كرده بوده است كه«در حق فرزند من بهاءالدين از تربيت و شفقت دريغ مداري»(38).
چون بهاءالدين برآمد و قابلت و استعدادي فزون داشت شيخ او را اجازه داد كهفرو نايستد و در طلب هر كه خواهد برود و به تكميل نفس بپردازد. روزي امير كلال درجمع ياران گفت: «فرزند بهاءالدين نفس حضرت خواجه محمد باباي سماسي را درحق شما به تمامي به جاي آوردم. گفته بودند: آنچه از تربيت در حق تو به جايآوردهام در حق فرزندم بهاءالدين بجاي آري و دريغ نداري چنان كردم.(39)
بهاءالدين پس از آن مدت هفت سال متابعت و ملازمت مولانا عاًرف ديگ گراني(ديگلراني) ميكرد. و دو سه ماه در خدمت قثمشيخ - از مشايخ ترك منتسب بهخواجه احمد يسوي - به رياضيات و مجاهدات گذرانيد(40). و زماني دراز (شش يادوازده سال) نزد يكي ديگر از مشايخ ترك به نام خليل آتا بود(41).
بهاءالدين چندي نيز «ملازمت علماء مينمود» و «احاديث ميخواند» و «آثارصحابه رضياعنهم معلوم ميكرد»(42).
خواجه نقشبند دو بار به سفر حج رفت. و در يكي از اين سفرها چون به هراترسيد ملك معزالدين حسين بن غياثالدين(43) او را گرامي داشت و برايشمجلسي آراست و علماي هرات را بدانجا خواند و خود بهاءالدين سؤالها كرد در بابطريقت و عرفان(44). در سفر دومين حج نيز در هرات به ديدار زينالدين ابوبكرتايب آبادي (متوفي791) عاًرف مشهور رفت و سه روز با او صحبت داشت. گذشتهاز سفر حج بهاءالدين در طول حياتش براي سير و سلوك و ديدار مشايخ به شهرهاو دهات بسياري در خراسان و ماوراءالنهر سفر كرد كه از آن جملهاست: سمرقند،ريورتون، نسف، سمنان، مرو، طوس، مشهد، غديوت، كرمينه، قرشي، كوفين، قشلاقخواجه مبارك (در نخشب)، كش ...(46)
خواجه بهاءالدين سر انجام در شب دوشنبه سوم ربيعاًلاول سال 791 خرقهتهي كرد(47). «سن شريف ايشان هفتادوسه سال تمام شده بوده است و در هفتادوچهارم بودهاند(48). و او را در همان موطن و مأوايش (قصر عاًرفان) به خاكسپردند. و مزارش هنوز برجاست و زيارتگاه معتقدان است.
در ماده تاريخ خواجه بهاءالدين اين شعر را گفتهاند:
«رفت شاه نقشبند آن خواجه دنيا و دينآنكه بودي شاهراه دين و دولت ملتش
مسكن و مأواي او چون بود قصر عاًرفان «قصر عاًرفان» زين سبب آمد حسابرحلتش(49)مولانا فخرالدين كاشفي درباره خلفا و اصحاب ايشان مينويسد:
«پوشيده نماند كه افضل و اكمل خلفاي خواجه بهاءالدين قدسا تعاًلي سرهخواجه علاءالدين عطار و حضرت خواجه محمد پارسا قدسا تعاًلي ارواحهمبودهاند وليكن اصحاب ايشان بسيار و خدام بيرون از حد و شمارند»(50)
امروز نيز در بخارا خانداني هستند كه نسبت خود را به خواجه بهاءالدينميرسانند. و در آنجا به خواجگان معروفند اينان از نسل دختر حضرتبهاءالديناند.(51) چه خواجه نقشبند فرزند پسري نداشته است.
گذشته از رساله قدسيه كه مجموعه سخنان و كلمات بهاءالدين نقشبند استچند رساله ديگر به خواجه بهاءالدين نسبت دادهاند كه از بعض آنها نسخي دركتابخانهها موجود است و از برخي فقط نامي در كتابها هست. از آن جمله است:
«الاوراد البهائيه» كه گفتهاند اين اوراد را بهاءالدين در رويا از حضرت رسولآموخته است(52). و يكي از مريدان بهاءالدين به نام حمزه بن شمشاد مشكلات آنرا شرح كرده و به ترتيب حروف تهجي مدون ساخته است.
ديگر از آثار بهاءالدين نقشبند «اوراد صغير» است. و ديگر «رساله الواردات»است به فارسي كه نسخهاي از آن در كتابخانه اياصوفيه استانبول موجوداست(53). و ديگر كتاب «دليل العاًشقين» است در تصوف و «حياتنامه» در نصاًيحو مواعظ.(54)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانويسها:
1 - رشحات عين الحيات، ص 42، انيس الطالبين، ص 66. 2- نفخاتالانس جامي، ص413. 3 - رشحات عين الحيات، ص 451، رساله قدسيه، ص 54. 4 - نفخاتالانس جامي، ص386، انيس الطالبين، ص 66، رشحات، ص 42. 5 - انيس الطالبين، ص 94، نفخات الانس، ص387 و نيز رشحات، ص 43. 6 - مقدمه قدسيه، ص 11 (به نقل از الحديقه النديه في آدابالطريقه النقشبنديه) 7 - رشحات عين الحيات، ص 2052-06. 8 - همان كتاب، ص 386. 9 -همان كتاب، ص 59. 10 - نفخات الانس، ص 380، رشحات عين الحيات، ص 62. 11 -رشحات عين الحيات، ص 75. 12 - همان كتاب، ص 84. 13 - «زد به جهان نوبت شاهنشهي/كوكبه فقر عبيداللهي» (تحفه الاحرار، هفت اورنگ، ص 384). 14 - تحفه الاحرار، هفتاورنگ، ص 383. 15 - لغتنامه. 16 - كليات خمسه نظامي، هفت پيكر، ص 650. 17 -بستان السياحه، ص 620، طرايق الحقايق، ج 2، ص 351. 18 - طرايق الحقايق، ج 2، ص 351،بستان السياحه، ص 620. 19 - رشحات عين الحيات، ص 458. 20 - همان كتاب، ص 43.2-1 مقدمه رشحات، ص 39 (به نقل از انوار القدسيه). 23 - رساله قدسيه، ص 14، نفخاتالانس، ص 384. 23 - انيس الطالبين، ص 66، نفخات الانس، ص 386. 24 - قدسيه، ص 15.25 - شيخ فريدالدين عطار در تذكره الاولياء در ذيل ترجمه احوال اويس قرني مينويسد: «بدان كهقومي باشند كه ايشان را اويسيان گويند. ايشان را به پير حاجت نبود كه ايشان را نبوت در حجر خودپرورش دهد بيواسطه غيري چنانكه اويس را داد اگر چه به ظاهر خواجه انبياء را نديد اما پرورش از اومييافت و اين عظيم عاًلي مقامي است تا كه را آنجا رسانند و اين دولت روي به كه نمايد...» (تذكرهاولياء، ج 1، ص 3334-). 26 - انيس الطالبين، ص 58-60، رشحات عين الحيات، ص1113- و قدسيه ص 1013-. 27 - رك: طرائق الحقايق، ج 2 ص 3063-08. 28 - قصرعاًران دهي است بر يك فرسنگي شهر بخارا (رشحات، ص 95) پيش از بهاءالدين نام اين ديه قصرهندوان (يا كوشك هندوان) بود و سپس نقشبنديان آنجا را قصر عاًرفان ناميدند. در انيسالطالبين آمدهاست كه «پيش از ولادت خواجه بهاءالدين حضرت خواجه محمد بابا به قصر هندون بسيار ميآمدند ودر مجالس صحبت ميفرمودند كه زود باشد كه اين قصر هندوان، قصر عاًرفان شود. الحمدا كه اينزمان اثر آن نفس مبارك خواجه به ظهور آمد» (انيس الطالبين، ص 20) در دورههاي اخير قصر عاًرفانرا «ده بهاءالدين» ميگفتند و اكنون به همين نام و نيز «مزار» شهرت دارد. 29 - انيس الطالبين، ص19. 30 - به قرينه داستان منقول از انيس الطالبين، ص 192-0. 31 - انيس الطالبين، ص 19،نفخات الانس، ص 3803-81 و قدسيه، ص 9. 32 - انيس الطالبين، ص 20. 33 - انيسالطالبين، ص 21. 34 - انيس الطالبين، ص 21، نفحات الانس، ص 381. 35- انيس الطالبين، ص23. 36 - رشحات عين الحيات، ص 95، انيس الطالبين، ص 34. 37 - انيس الطالبين، ص474-85-1. 38 - نفحات الانس، ص 381، رشحات عين الحيات، ص 74، و نيز انيسالطالبين، ص 23. 39 - رشحات عين الحيات، ص 96-97، نفحات الانس، ص 382. 40 -نفحات الانس، ص 383، رشحات، ص 97. 41 - انيس الطالبين، ص 2425-، نفحات الانس،ص 3833-84. 42 - انيس الطالبين، ص 35. 43 - ملك مغزالدين از امراي آل كرت بود كه در732 به حكومت رسيد و در 771 درگذشت. 44 - انيس الطالبين، ص 66-67، رشحات، ص97. 45 - نفحات الانس، ص 4995-00. 46 - انيس الطالبين (به ترتيب نامها) 23 - 26 3-3 - 123 - 128 - 206 - 206 - 63 - 161 - 163 - 82 - 226 - 266. 47 - انيسالطالبين، ص 6، رشحات، ص 100 و نيز نفحات الانس، ص 389. 48 - رشحات عين الحيات،ص 100. 49 - همان كتاب، ص 100. 50 - همان كتاب، ص 1001-01. 51 - طرايقالحقايق، ج 3، ص 687. 52 - كشف الظنون، حاجي خليفه، ج 1، بند 200. 53 - دفتر كتابخانهايا صوفيه (استانبول) 1304 قمري، ص 128. 54 - ريحانه الادب، ج 1، ص 294.
منبع سايت ياپراق

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 15:3  توسط عبداللطيف محمدي
|